فضاسازی با حواس پنجگانه؛ چطور خواننده را ببریم وسطِ صحنه؟

تصور کنید در حال خواندن داستانی هستید که شخصیت اصلی اش در یک آشپزخانه قدیمی ایستاده است. نویسنده نوشته: «آشپزخانه گرم و شلوغ بود.» این جمله را میخوانید و هیچ حسی به شما دست نمی دهد. اما اگر بنویسد: «بوی پیاز داغ و زعفران دم کرده فضا را پر کرده بود، صدای هِس هِس روغن روی اجاق می آمد و وقتی دستش را به میز چوبی زد، سطحِ ناهموار و ترکخورده اش را زیر انگشتانش حس کرد»؛ حالا شما آنجا هستید. این دقیقا همان چیزی است که فضاسازی با حواس پنجگانه نام دارد. هنری که در آن نویسنده به جای اینکه به خواننده بگوید فضا چگونه است، او را به درون فضا می کشاند تا خودش بو کند، بشنود، لمس کند، بچشد و ببیند.

در این مقاله میخواهیم یاد بگیریم چطور با استفاده از پنج حس بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و لامسه، خواننده را از یک ناظرِ بیرونی به یک شرکت کننده ی درونی تبدیل کنیم. فرقی نمی کند داستان شما در یک کافه ی مدرن اتفاق می افتد یا در یک جنگلِ انبوه، تکنیک های فضاسازی حسی، جهانِ شما را برای خواننده ملموس و باورپذیر می کنند.

۱. حس بینایی؛ فراتر از رنگها و شکلها

وقتی به یک صحنه نگاه می کنیم، چشمهایمان تنها رنگها و اشکال را نمی بینند. ما نور، سایه، فاصله، بافتِ بصری و حرکت را هم ثبت می کنیم. نویسندگان تازه کار معمولا به رنگهای اصلی اکتفا می کنند؛ مثلا می نویسند «مردی با کلاه سیاه». اما این یک توصیفِ خشک است. برای اینکه خواننده واقعا ببیند، باید جزئیاتِ نوری و حرکتی را هم اضافه کنید.

فرض کنید می خواهید اتاقی را توصیف کنید که خورشید از پنجرهاش به داخل می تابد. به جای اینکه بنویسید «اتاق روشن بود»، بنویسید: «نورِ عصرگاهی از لایِ پرده های نازک سفید می گذشت و روی زمین خطوطی طلایی و کشیده می کشید. گردوغبار در آن پرتوهای نور، رقص کنان حرکت می کرد و گوشه ی دیوار، جایی که نور به آن نمی رسید، در سایه ای آبی و سرد فرو رفته بود.» در این مثال، خواننده فقط یک اتاق روشن نمی بیند؛ او حرکت ذرات گردوغبار و تضادِ گرم و سردِ فضا را هم میبیند.

نکته ی مهم این است که نیازی نیست همه ی جزئیات را یک جا بریزید. فضاسازیِ خوب مثل باز شدنِ یک پرده است؛ لایه به لایه. اول نمای کلی، بعد جزئیات کوچک، بعد یک حرکت ناگهانی یا یک سایه ی عجیب که کنجکاوی را تحریک کند. چشمِ خواننده را طوری راهنمایی کنید که گویی خودش دارد با نگاهش صحنه را کشف میکند.

برای شرکت در کلاس داستان نویسی خلاق در رشت می توانید به مجتمع آموزشی گیلار مراجعه نمایید.

۲. حس شنوایی؛ موسیقیِ پنهانِ هر صحنه

صداها روحِ مکان هستند. یک خیابانِ شلوغ بدون بوقِ ماشین ها و صدای دستفروش ها، یک خیابانِ مرده است. یک جنگلِ شبانه بدون صدای جیرجیرک ها و خشخش برگها، ترسناک نیست. حس شنوایی در فضاسازی، کارِ تعیینِ حالوهوا را به عهده دارد. شما با صداها می توانید تنش ایجاد کنید یا آرامش.

برای تمرین، به محیط اطرافتان گوش دهید. چه صداهایی می شنوید؟ صدای کولر، رفت وآمدِ ماشینها، تیک تاکِ ساعت، نفس های خودتان. حالا فرض کنید می خواهید صحنه ای در یک کتابخانه ی قدیمی بنویسید. به جای توصیفِ سکوت، بنویسید: «تنها صدایی که میشنیدم، خشخشِ آرامِ صفحه ها بود که هر از چندگاهی با صدایِ زیرِ پاهایِ چوبیِ کتابدار روی کفپوشِ کهنه مخلوط می شد. یک ساعتِ دیواریِ بزرگ در انتهای تالار، هر نیم ساعت یکبار با صدایی بم و سنگین، زنگ می زد و برای چند ثانیه، سکوت را محکمتر می کرد.» اینجا خواننده نه تنها مکان را میبیند، بلکه صدای آن را در ذهنش بازسازی می کند.

یکی دیگر از کاربردهای شنوایی، فاصله است. صداهای نزدیک و دور می توانند عمقِ فضا را نشان دهند. صدای پچپچ در اتاقِ کناری، صدایِ دورِ یک قطار، یا صدایِ نزدیکِ نفس های شخصیت مقابل. با استفاده از این تکنیک، شما به خواننده می گویید جهانِ داستان چقدر بزرگ یا کوچک، چقدر شلوغ یا خلوت است.

همچنین بخوانید: چگونگی تاثیر فن بیان بر شخصیت افراد

۳. حس بویایی؛ کلیدِ حافظه ی عاطفی خواننده

جالب است بدانید که حس بویایی، نزدیکترین حس به مرکز احساسات و حافظه در مغز انسان است. به همین دلیل است که یک بو می تواند ما را یک باره به سال ها قبل ببرد. شما می توانید از این ویژگی برای فضاسازی عمیق استفاده کنید. خواننده با یک بوی خوب توصیف شده، دیگر فقط یک مکان را تصور نمی کند، بلکه آن را به خاطر می سپارد.

بیایید ببینیم فرق بین یک فضای بستنی فروشی با بو و بدون بو چیست. بدون بو می نویسیم: «بستنی فروشی کوچکی در گوشه ی خیابان بود.» با بو مینویسیم: «هوا بوی وانیلِ تازه و پسته ی آسیاب شده می داد، با کمی رایحه ی تندِ دارچین که از دستگاهِ قهوه می پیچید. بوی شیرینِ خمیرِ وفل، با هوای خنکِ یخچال ها مخلوط شده بود و هر نفسی که می کشیدی، اشتهایت را تحریک می کرد.» حالا خواننده تقریبا طعم آن فضا را چشیده است.

بویایی همچنین می تواند تغییرِ فضا را نشان دهد. مثلا ورود به یک اتاقِ بسته که بوی سیگار کهنه و عرق می دهد، ناگهان حسِ خفقان و ناامنی را منتقل می کند. یا بویِ خاکِ خیس بعد از باران که حسِ تازگی و زندگی را تداعی می کند. با انتخابِ درستِ بوها، فضای داستان را از نظر عاطفی بارگذاری کنید. نباید از بویایی به عنوان یک حسِ لوکس و غیرضروری یاد کنید؛ این حس در زندگی روزمره ی ما از بینایی هم پرکاربردتر است.

۴. حس چشایی؛ وقتی فضاسازی به درونِ دهان خواننده می رود

حس چشایی کمی سختتر از بقیه است، چون مستقیما با خوردن و نوشیدن در داستان ارتباط دارد. اما شما می توانید از آن حتی در فضاهایی که غذا وجود ندارد هم استفاده کنید. مثلا طعمِ فلز در دهان در لحظات ترس، طعمِ تلخی در دهان در مواجهه با شکست، یا طعمِ شیرینیِ یک خاطره.

برای فضاسازیِ یک عصرِ بارانی در یک کافه، به جای توصیفِ آبوهوا، می توانید بنویسید: «لیوانِ قهوه را که به لبم رساندم، تلخیِ ملایمی با تهیه ی شکلاتی داشت که تا عمقِ گلویم می چسبید. هوایِ بیرون، نمناک و سرد بود، ولی این قهوه با آن طعمِ دودی شکل، انگار یک پتوی گرم را دورِ تمامِ حس هایم پیچیده بود.» در اینجا خواننده هم مکان را درک می کند و هم حسی از همراهی و امنیت را تجربه میکند.

کاربرد دیگرِ چشایی در توصیفِ مکانهای خاص است. مثلا بوی نمکِ دریا در یک اسکله، وقتی با رطوبتِ هوا ترکیب می شود، طعمی شور روی لبها می نشیند. یا هوایِ آلوده ی یک کارخانه، مزهیِ تلخ و فلزی دارد. با استفاده از این حس، شما فضای داستان را نه فقط قابلِ دیدن، بلکه قابلِ چشیدن می کنید و این یعنی اوجِ حضور در صحنه.

۵. حس لامسه؛ وقتی خواننده می تواند فضا را زیرِ پوستش احساس کند

لامسه، حسِ نزدیکی و صمیمیت است. با استفاده از دما، رطوبت، فشار، زبری و نرمی، می توانید ارتباط فیزیکیِ خواننده با فضای داستان را برقرار کنید. این حس، ملموس ترین حس برای ایجادِ همزاد پنداری است. وقتی شما مینویسید که شخصیتتان زیرِ بارانِ سرد لرزید، خواننده شانه هایش را جمع می کند. وقتی می نویسید که فرشِ زیرِ پا، نرم و کرکدار است، خواننده پاهایش را در آن فرش فرومی برد.

برای فضاسازیِ یک اتاقِ زیرزمینی، به جایِ گفتنِ «سرد و تر بود»، بنویسید: «با هر قدم، کفِ کفشهایم روی سطحِ نمور و لغزندهی سیمان سر می خورد. هوایی که به صورتم می خورد، مرطوب و سنگین بود و دیوارها چنان سرد بودند که اگر دستم را به آنها می کشیدم، انگار سنگی از تهِ چاه را لمس کرده بودم.» اینجا خواننده نمناکیِ فضا را روی پوستِ خودش احساس میکند.

همچنین لامسه می تواند نشاندهنده ی تغییراتِ شخصیتها باشد. مثلا دست هایِ یک نجار که پینه بسته و ترک خورده است، با دستهایِ یک پزشک که نرم و مطمئن است، تفاوتِ فضاییِ عظیمی ایجاد می کند. پس به یاد داشته باشید که فضاسازی تنها به محیطِ بیرون محدود نمی شود؛ بدنِ شخصیتها و حسی که از محیط می گیرند نیز بخشی از فضا است.

۶. تلفیقِ حواس؛ سمفونیِ فضاسازی

نکته ی کلیدی این است که هیچ کدام از این حس ها به تنهایی کافی نیستند. دنیای واقعی، همه ی حس ها را یک جا به ما عرضه می کند. پس برای اینکه خواننده را واقعا وسطِ صحنه ببرید، باید حداقل سه یا چهار حس را با هم ترکیب کنید. مثلا یک شبِ سردِ پاییزی را اینگونه توصیف کنید:

«بادِ تندی از لایِ درخت هایِ لخت می وزید و صدایِ خشخشِ برگ هایِ خیس را به همراه داشت. هوایِ نمناک بویِ خاکِ گلدانِ پوسیده و بارانِ مانده می داد. قطراتِ ریزِ باران روی صورتم می نشست و پوستِ دستهایم را سوز می داد. هر نفسی که می کشیدم، طعمِ فلزِ سردِ هوا را روی زبانم حس می کردم و در دوردست، روشناییِ نارنجیِ یک چراغِ خیابان در میانِ مه، محو و دورِ دور به نظر می رسید.»

حالا به این جمله ی ساده توجه کنید: «شبِ سرد پاییزی بود.» کدام جمله شما را وسطِ صحنه برد؟ قطعا جمله ی اول. قدرتِ داستان در هماهنگیِ این پنج حس است؛ مثل یک ارکستر که هر سازی در جای خودش می نوازد و یک سمفونی می سازد. نویسنده ی ماهر، رهبر این ارکستر است و می داند کی حجمِ صدا را بالا ببرد، کی یک حس را کمرنگ کند و کی بویایی را جایگزینِ بینایی کند تا خواننده خسته نشود.

۷. اشتباهاتِ رایج در فضاسازیِ حسی

بسیاری از نویسندگانِ تازه کار تصور می کنند برای فضاسازیِ خوب، باید حس ها را پشتِ سر هم ردیف کنند؛ یعنی یک پاراگراف فقط برای بینایی، یک پاراگراف برای شنوایی و الی آخر. این کار جذابیتِ داستان را از بین می برد و آن را به یک گزارشِ خشکِ آزمایشگاهی تبدیل می کند. فضاسازیِ خوب باید در لابه لایِ حرکت و کنشِ شخصیتها جاری باشد. یعنی وقتی شخصیت از اتاق عبور می کند، در همان حرکت، صدایِ پا، بویِ اتاق و نورِ واردشده از پنجره را تجربه کند.

اشتباهِ دیگر، افراط در جزئیات است. شما نمی خواهید یک کاتالوگِ مهندسی از فضا بنویسید؛ بلکه می خواهید خواننده را به درونِ فضا ببرید. بنابراین جزئیاتِ مهم و گویا را انتخاب کنید. مثلا برای توصیفِ یک بیمارستان، نیازی نیست رنگِ تمامِ دیوارها و تعدادِ تختها را بگویید. کافی است بویِ الکل و ضدعفونی کننده، صدایِ کفشِ پرستارها روی کفپوش و نورِ بیرحمِ فلورسنت را به خواننده نشان دهید. همین سه حس، تمامِ فضایِ بیمارستان را برای او مجسم می کند.

۸. تمرین هایِ عملی برای تقویتِ فضاسازیِ حسی

برای اینکه در فضاسازی مهارت پیدا کنید، هر روز یک تمرینِ ساده انجام دهید. یک محیطِ آشنا مثل اتاقِ خوابتان را انتخاب کنید و به مدتِ پنج دقیقه، با چشمانِ بسته، تمامِ حسهایتان را فعال کنید. چه صداهایی میشنوید؟ چه بویی استشمام می کنید؟ دمای هوا چگونه است؟ چه بافتی زیرِ دستتان است؟ حالا همه ی اینها را روی کاغذ بیاورید، اما به جای استفاده از صفت هایِ کلی مثل «نرم» یا «سرد»، از تشبیه و استعاره استفاده کنید. مثلا بگویید «دستگیره ی در، سردتر از دلِ سنگی بود که صبح در حیاط دیدم» یا «صدایِ یخچال مثلِ نفسِ یک پیرمردِ خسته می آمد».

تمرین دیگر این است که یک صحنه ی فیلم یا یک عکس را انتخاب کنید و تمامِ حس هایی را که در آن صحنه وجود دارد، بنویسید. اگر عکس یک بازارِ قدیمی را میبینید، بوی ادویه، صدایِ چانه زنی، گرمایِ آفتابِ روی پوست، و طعمِ خشکِ گردوغبارِ فضا را برای خواننده توصیف کنید. این تمرین ها، کم کم به بخشِ ناخودآگاهِ نویسندگیِ شما تبدیل میشوند.

نتیجه گیری: فضاسازی، پلی به دنیایِ شخصیت ها

در نهایت، فضاسازی با حواس پنجگانه چیزی نیست جز یک پلِ مهربانانه از ذهنِ نویسنده به ذهنِ خواننده. وقتی شما حسهایتان را به درستی منتقل می کنید، خواننده دیگر احساس نمی کند که یک غریبه دارد از ماجرایی برایش تعریف می کند؛ بلکه خودش را جایِ شخصیت می گذارد و همان بوها را می کشد، همان صداها را می شنود و همان سرما را روی پوستش حس می کند. یک داستانِ خوب، خواننده را سرگرم نمی کند؛ او را سکنی می دهد. یعنی خواننده برای لحظاتی خانه ی خودش را فراموش می کند و در خانه ی شما نفس می کشد. این بلندترین آرزوی هر نویسنده ای است. پس از همین امروز، دیگر به مخاطب خود نگویید فضا چگونه است؛ بلکه او را به درونِ آن فضا بکشانید و بگذارید خودش تجربه کند. جهانِ داستانِ شما منتظرِ یک خالقِ حسی است.